X
تبلیغات
پژوهش در علوم اجتماعی

پژوهش در علوم اجتماعی
 
بماند که چه چاهی در سوگ آرامش خود کنده ایم ...

اقتصاد مارکس:

اقتصاد مارکس و اقتصاد مارکسیستی بسیار گسترده است اما آنچه که برای ما اهمیت دارد بررسی جامعه شناختی نظریات اقتصادیی است که مارکس مطرح کرده است. لذا با توجه به محدودیت موضوعی تنها اشاره مختصری به این نظریات خواهیم داشت زیرا در اکثر نظریات بحث شده در این کار به نظریات اقتصادی نیز بصورت آشکار یا پنهان اشاره می شود.

اقتصاددانان کلاسیک واقعیات اقتصادی را همانطور که مشاهده می کردند، تعریف و تجزیه و تحلیل می کردند و اصولاً اعتقادی به واقعیت های نهانی و زوایای پنهان اقتصاد نداشتند و پنداره اصلی آنها همان نظم طبیعی بود؛ بعنوان مثال دست نامرئی اسمیت در تنظیم بازار. این درحالی بود که اقتصاد برای مارکس به خودی خود موضوع جالبی برای مطالعه نبود بلکه او هدف از مطالعه واقعیت های اقتصادی را شکافتن واقعیت های ظاهری و یافتن ساخت اجتماعی و یا به تعبیر خود مارکس: مطالعه محتوای واقعی روابط اقتصادی بود. لذا باید با رویکردی جامعه شناختی به نظریات اقتصادی مارکس پرداخت.

به پیروی از همین رویکرد به بررسی معروف ترین عبارت مارکس می پردازیم که می گوید: زیربنا اساساً اقتصاد است؛ منظور مارکس از اقتصاد درواقع همان روابط تولیدی و نیروهای تولیدی و نحوه تعامل این دو مفهوم با هم است. مارکس روابط تولیدی را بصورت دقیق تعریف نکرده است ولی اساساً منظورش همان روابط مالکیت است و نیروهای تولیدی همان ظرفیت جامعه برای تولید کردن است. ضرفیتی که تابع ابزارهای فنی (تکنولوژیکی)، شناسایی علمی و سازمان کار مشترک است. درواقع این دو مفهوم  همان ساخت اجتماعی در نظام اجتماعی را شکل می دهد.

مارکس برای بررسی ساخت اجتماعی مفاهیمی ازقبیل: ارزش کار، ارزش اضافی، ارزش مصرف و ارزش مبادله(نیروی کار) و بهره کشی یا استثمار را بکار برده است که شرح هریک از آنها از حوصله موضوع خارج است و ما را از نیت اصلی مطرح کردن این نظریات دور می کند؛ اما آنچه که مهم است، هدف نهای از مطرح کردن چنین مفاهیمی همان شکافتن واقعیات ظاهری اقتصاد و تحلیل محتوای واقعی آن است.

قدرت درنظریات اقتصادی مارکس:

اساسی ترین جولانگاه قدرت در مباحثات اقتصادی مارکس درواقع همان روابط تولید است؛ به عبارت دیگر روابط مالکیت، چگونگی توزیع قدرت را در جریان تولید نشان می دهد طوری که کارگر برای ادامه بقا توانایی(قدرت) خود را بعنوان نیروی کار درعوض دستمزدی می فروشد. در این جریان کنترل قدرت از کارگر به مالک منتقل می شود . همچنین مکانیزم های ایجاد قدرت مالکان نیز همان ارزش اضافی است که از تفاوت بین ارزش مصرف و ارزش مبادله نیروی کار بوجود می آید. پس سرچشمه همه قدرت نظام سرمایه داری همان کارگر و نیروی کار اوست.

مفهوم بهره کشی نیز به تعبیری، همان تسخیر قدرت کارگر است که درچارچوب ساخت اجتماعی اتفاق می افتد البته باید اشاره کنیم که تاثیر اقتصاد را می توان در تمام نظریات اجتماعی مارکس جستجو کرد بنابراین بیشتر از این درمورد اقتصاد مارکس اطاله کلام نخواهیم داشت.

نظریه بیگانگی:

قبل از هرچیز عبارتی از کتاب دست نوشته های اقتصادی و فلسفی مارکس می آوریم که بیانگر کل ماهیت بیگانگی از نظر مارکس است و بعد به کالبدشکافی این مفهوم در نزد مارکس می پردازیم. مارکس در این کتاب می نویسد:"انسان که جزئی خاص از طبیعت است باید برای بقا و ارضای نیازهای خود به تولید بپردازد. فعالیت تولیدی واسطه انسان و طبیعت است، واسطه ای که وجود انسانی به این جزء خاص طبیعت می دهد. و فعالیت تولیدی منشاء آگاهی و آگاهی بیگانه شده بازتاب فعالیت بیگانه شده است و بیگانگی فعالیت یعنی ازخود بیگانگی کار".

بیگانگی در یک تعریف به وضعیتی گفته می شود که انسان احساس می کند تحت تسلط نیروهای خارجی است که درواقع خودش آنها را خلق کرده است، دراین وضعیت فرد خود را دربرابر قدرت های بیگانه ای می بیند که ساخته دست خودش است اما این واقعیت را فراموش کرده است. مفهوم بیگانگی بصورت لفافه گویی یا آشکاردر تمام آثار مارکس دیده می شود اما در آثار اولیه مفهوم بیگانگی را بعنوان قضیه ای فلسفی ( بحث بیگانگی فرد از خودش و ساخت موجود ماورالطبیعه فوئرباخ  و زمینی کردن این نوع بیگانگی نزد مارکس) و در آثار بعدی بعنوان یک پدیده اجتماعی از آن یاد می کند.

به ضعم مارکس تمام نهادهای سرمایه داری  ازجمله دین و دولت و اقتصاد سیاسی ساخته دست انسانها هستند ولی انسان ها این واقعیت را فراموش کرده و این نهاد ها را مسلط برخود می یابند طوری که از قبل وجود داشته و آنها ناچارند زیر سلطه این نهاد ها باشند؛ او این فرایند را عینیت بخشی می نامد که همان جریان ازخود بیگانگی است ( مثل عینیت بخشی به کالا و اعتبار پولی).

اما آنچه برای مارکس از اهمیت بسزای برخوردار است بیگانگی در محل کار است ، چراکه او اعتقاد دارد انسان تنها با فعالیت تولیدی و کارش عینیت(جهش از موجود طبیعی به موجودی اجتماعی) پیدا می کند.

بیگانگی در محل کار از نظر مارکس دست کم چهار جنبه دارد: 1) بیگانگی انسان از محصولی که تولید می کند. 2) بیگانگی از جریان تولید 3) بیگانگی از خودش 4) و دسته آخر بیگانگی از نوع انسان و اجتماعش که در زیل به تشریح هریک از این ابعاد خواهیم پرداخت:

الف) اصولاً انسان نسبت به چیزی که تولید می کند احساس مالکیت دارد ولی کارگری که در بخشی از جریان تولید پاره پاره شده است (تخصصی کردن جریان تولید و کار همراه با استثمار) قادر نیست احساس مالکیت را نسبت به کالای تولید شده داشته باشد بنابراین محصول کار متعلق به او نیست و محصول بعنوان یک چیز بیگانه و مستقل از کارگر وجود پیدا می کند و کارگر احساس می کند که مغلوب مخلوق خودش شده است چون قادر به تملک آن نیست.

ب) در گذشته افراد در کل جریان تولید حضور داشتند بنابراین آگاهی و کنترل کامل روی فرگرد تولید داشتند و با تخصصی شدن کار و پاره پاره شدن استثماری جریان تولید کارگر تنها بر بخشی از خط تولید آگاهی پیدا می کند و احساس می کند بجای اینکه آنها جریان تولید را کنترل کنند، این جریان تولید است که آنها را کنترل  می کند و این همان بیگانگی فرد از جریان تولید است .

پ) قبلاً گفته شد که انسان با کار و فعالیت تولیدی، خود را از یک جزء طبیعت به یک موجود انسانی ارتقا می دهد، درواقع انسان جنبه های گوناگون شخصیتی اش را در فعالیت تولیدی  می پروراند ولی زمانی که او از جریان تولید  و محصولش بیگانه می شود درواقع نمی تواند خود را بعنوان یک انسان مستقل مولد بیابد بنابراین او از خودش بیگانه می شود چراکه تجلی خود در کار و محصولش نهفته است ولی او از هردوی آنها بیگانه شده است بنابراین از خودش نیز بیگانه می شود.

ث) پس اگر انسان از خودش بیگانه شود طبیعتاً از دیگران هم بیگانه می شود به عبارت دیگر از نوع انسان بیگانه شده است که همان بیگانگی انسان از اجتماعش است.

قدرت در نظریه بیگانگی مارکس:

پیداست که اگر به ژرفای نظریه بیگانگی مارکس بنگریم ته نشست هایی از مفهوم قدرت را خواهیم یافت؛ اگر قدرت را توانایی انسان برای اعمال کنترل و اثر بر خود و طبیعت و فعالیت های تولیدی تعریف کنیم، خود کار، نشانه ای از قدرت انسان در اعمال سلطه و تغییر در طبیعت است. لذا زمانی که فرد از کارش (فعالیت تولیدی) جدا و بیگانه می شود، احساس می کند که قدرت خویش را ازدست داده است چراکه تصورش بر این است که فعالیت تولیدی، محصول، ابزار تولیدی و... همه و همه بر او اعمال سلطه و قدرت می کنند و این کل فراگرد بیگانگی است که در نظر مارکس مترادف انسان زدایی انسان است.

نتیجه ای که از این فرایند می توان گرفت این است که وقتی انسان توانایی اعمال قدرت و کنترل خود را در زمینه های تولیدی  و اجتماعی از دست می دهد، از انسانیت خویش تهی می شود.

بنابراین انسانیت انسان و قدرت دو مفهوم کاملاً درهم بافته و همبسته هستند. این رابطه در نظریه بیگانگی بگونه ای است که جایگاه قدرت (مالکیت قدرت) تعیین کننده ماهیت بیگانگی است و اگر قدرت به فرد بازگردانده شود، فرد انسانیت خود را باز می یابد و بیگانگی ازبین می رود (انقلاب اجتماعی کمونیستی). به عبارت دیگر احساس قدرت داشتن همان بازیافتن خود انسانی فرد است که در جریان فعالیت تولیدی گم شده بود.

جامعه شناسی معرفت مارکس:

جامعه شناسی معرفت در پی این است که ارتباط معرفت های بشری را با عوامل اجتماعی تبیین و توصیف کند. همین تعریف نشانگر این است که بنیانگذار جامعه شناسی معرفت خود مارکس است چراکه او با نقد نظریات هگل درباب رابطه واقعیت، (هگل معتقد بود که جهان و تاریخ صرفاً بازتابی از اندیشه بشری است) رابطه ای دیالکتیکی بین ذهنی را به رابطه دیالکتیکی  بین واقعیت و تاریخ و طبیعت تغییر داد ( یا به تعبیر خود مارکس، هگل را بر روی قاعده نشاند). به عبارت دیگر هگل ادعا می کرد اندیشه خالق واقعیت است ولی مارکس گفت اندیشه همان برگردان جهان مادی در مغز است.

مارکس بر فوئرباخ هم نقد داشت- که حقیقت را تا سطح ادراک حسی کاهش داد و طبیعت را غیر قابل تغییر می دانست که اصطلاحاٌ  طبیعت گرایی فوئرباخ نامیده می شود- که رابطه آگاهی و جامعه را مفهومی ایستا طلقی می کرد؛ ولی مارکس اعتقاد داشت که اینها غیر قابل تغیییر نیستند و واقعیت می تواند به آگاهی هستی ببخشد و آنرا تغییر دهد. فوئر باخ به این دلیل حقیقت را همان ادراک حسی می دانست که «کار» را فراموش کرده بود ولی مارکس می گوید: "کار وضعیت طبیعی وجود انسانی را به وضعیت اجتماعی تبدیل می کند".

 درواقع مارکس واقعیت های اجتماعی و تاریخی ازجمله اندیشه آدمی را با تکیه بر عوامل مادی و بویژه عوامل اقتصادی تبیین کرد. به این ترتیب که شالوده اقتصادی یعنی همان روابط تولید و شیوه تولید، تعیین کننده بنای سیاسی و حقوقی و فکری جامعه هستند. پس این آگاهی انسان نیست که هستی او را تعیین می کند بلکه هستی و جایگاه اجتماعی آدمی است که آگاهی او را تعیین می کند.

نقطه آغازین جامعه شناسی معرفت این جمله مارکس است که طرز فکر آدمی را باید از طریق روابط اجتماعی و تولیدی که خود او جزئی از آن است، تبیین کرد. بطور مثال تضاد های تئوریکی را نمی توان با فهم و فکر حل کرد؛ بلکه باید با ابزار های عملی و در زندگی واقعی به رفع آنها پرداخت. به عبارت دیگر رفع این تضاد ها امری پراتیک است.

مارکس معتقد است که بشر تولیدکننده مفاهیم و ایده های خویش است ولی ماهیت این تولیدات فکری به مناسبات تولیدی بستگی دارد و خود نیروهای تولیدی تعیین کننده این مناسبات تولیداند.

مارکس می گوید:"آگاهی را باید براساس تضاد نیروهای اجتماعی تولید و روابط تولیدی تبیین کرد". به عبارت دیگر وقتی نیروهای تولیدی به حدی از توسعه می رسند با روابط تولیدی موجود برخورد پیدا کرده و دوران انقلاب اجتماعی و به طبع آن تغییر معرفتی را بوجود می آورند؛ لذا چیزی که در این میان از اهمیت زیادی برخوردار است رابطه معرفت با طبقه است چراکه به ضعم مارکس هر طبقه ای براساس منافع طبقاتی اش نوعی از معرفت را تولید می کنند. بنابراین معرفت موجود در همه برهه های تاریخی تضادامیز، آغشته به منافع طبقاتی بوده است وتمام  حقیقت را دربر نمی گیرد. و از همه مهمتر معرفت مسلط، معرفتی خواهد بود که قدرت طبقه مسلط را تضمین کند چراکه ساز و کارهای تولید و اشاعه معرفت، قویاً دردست این طبقه است. پس مارکس این نوع معرفت طبقاتی را معرفت ایدئولوژیکی می نامد که همان آگاهی کاذب یا دروغین است. و تنها زمانی معرفت حقیقی بوجود خواهد آمد که معرفت از بند چارچوب های اجتماعی آزاد شود و این زمانی اتفاق می افتد که در جامعه، ساختارهای اجتماعی وجود نداشته باشد و در آن جامعه است که ضریب اجتماعی معرفت ازبین می رود.

قدرت درجامعه شناسی معرفت مارکس:

لب لباب انتقاد مارکس از هگل و اصلاح افکار او همان تغییر موقعیت قدرت، از آگاهی و شناخت انتزاعی به واقعیت عینی است. همچنین انتقاد مارکس بر نظریات فوئرباخ – که طبیعت گرایی او حقیقت را تا سطح ادارک حسی کاهش داد و طبیعت را چیزی غیرقابل تغیر تصور می کرد- نشان می دهد که مارکس قدرت را ازآن انسان واقعی و در فعالیت عملی او می بیند چراکه او برخلاف فوئر باخ - که رابطه انسان با طبیعت را امری ایستا می انگارد- او این رابطه را امری جاری و متعالی می بیند که نشان می دهد قدرت واقعی نه ازآن ذهن و اندیشه بلکه در رفتار واقعی و عینی(ابژکتیو) انسان نمود پیدا می کند.

آنچه که درمورد قدرت در مباحثات معرفت شناسی مارکس می توان درک کرد این است که شناخت و معرفت در چارچوب اجتماعی زندانی است و با قدرت رابطه مستقیم دارد؛ طوری که قدرت در هر برهه ای از زمان و مکان، تعیین کننده میزان و ماهیت معرفت و شناخت است. و زمانی معرفت از بند چارچوب اجتماعی خارج می شود که بی فدرتی طبقاتی حاکم شود. یعنی همان کومونی که در آن تضاد های تولیدی ازبین رفته باشد و کسی یا طبقه ای درپی حفظ منافع طبقاتی به وسیله قدرت معنوی (معرفت و شناخت و ایدئولوژی) نیست. لذا در یک گزاره می توان ماهیت معرفت شناسی مارکس را خلاصه کرد: معرفت شناسی مارکس عبارت است از رابطه قدرت و شناخت و آگاهی.

 

منابع:

1. پي‌يتر، آندره، مارکس و مارکسيسم، ترجمه شجاع الدین ضیائیان، انتشارات دانشگاه تهران، 1352.

2. کرایب، یان، نظريه‌اجتماعي کلاسيک، ترجمه شهناز مسمی پرست، انتشارات آگه، 1382.

3. کوزر، لوئيس، زندگي و انديشه بزرگان جامعه‌شناسي، ترجمه محسن ثلاثی، انشارات علمی، 1368.

4. مارکس، کارل، دست نوشته‌هاي اقتصادي و فلسفي،ترجمه حسن مرتضوی، انتشارات آگه، 1377.

5. مارکس، کارل، دورساله اقتصادي : کارمزد ، سرمايه ،بها،ارزش ، سود،ترجمه و تالیف ه هاشمی، انتشارات خانه،1357.

6. مارکس، کارل، گزيده‌ي نوشته‌هاي کارل مارکس در جامعه‌شناسي و فلسفه‌ي اجتماعي، ترجمه پرویز بابایی،نشر نگاه، 1379.

7. مک‌للان، ديويد، مارکس، ترجمه منصور مشکین پوش، انتشارات رازی، 1362.

8. ميساروش، ايشتوان، نظريه بيگانگي مارکس، ترجمه حسن شمس آوری، نشر مرکز،1380.

 

   

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم دی 1389 توسط امید بهرامیان
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : مشتی از خاک مجاز
قالب وبلاگ